|
ابلیسِ پیروزْمست××سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد..
|
امشب؛کنار پنجره بیدار،مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را؛با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد ( فریدون مشیری)
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
دانۀ تسبیح؛ما را حالتی دیگر نداد
بعد از این؛در پای خُم؛انگور باید دانه کرد..
نکنــــد مــوســم سفـــر بــاشد ساربان خفته و بی خبر بــاشد
بـــوي بـــــاران تـــــازه مـي آيــد نکنــــد بـــوي چشم تــر بــاشد
سخني از وفــــــا شنيده نشــد نکنــــد گـوش خلق کـــر بــاشد
نکنــــد عشق در بــرابــر عقـــل دست از پـــــا درازتــــــر بـــاشد
زير اين نيم کاسـه هاي قشنگ نکنـــد کاســه اي دگـــر بـــاشد
نکنـــد آنـکه درس ديـن مي داد از خــــدا پـاک بـي خبـر بـــاشد
همچو سرو ايستادن در اين باد نکنـــد پـاسخش تبــــــر بـــاشد
نــور کيــوان در آسمان نشست نکنـــد پـــوچ و بـي ثمـر بـــاشد
کودکی بودم و دنبال خدا
در بیابان در دشت در دل جنگل سبز همه جا میگشتم
کلبهای در گذرم بود پر از نور که خورشید دگرگونه بر آن میتابید
پیرمردی دیدم که پس از خوردن یک جرعه شراب به خدا گفت : سپاس
آری احساس من این بود خدا آنجا بود من خدا را دیدم من شنیدم که خدا گفت : بنوش گوارای وجود
از یار تا دیار افشانده قاصدک عطری ز نوبهار
اما بر چنار...
اما بر چنار...
کر بانگ قار قار...
سوسن نماند و بر لاله نیز کی بماند این داغ روزگار..
داد درویشــــی از ســـــر تمهیــــــد سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد
گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار
بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد
گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم
آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود
هیچ کـس آتشی نمـــی افـــروخت زآتش خویش هر کسی میسوخت
شگفتا ! وقتی که بود نمی دیدم
وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند ... !
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال ، در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی ، بخار شد و به هوا رفت و آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید ، تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ، و بعد ،
عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود، از غم نبودن تو می گداخت
دکتر شریعتی

دل من رسم عشق و عاشقي را شبي از مكتب پروانه آموخت
سحر پروانه را ديدم در آتش كه مي خنديد و جان مي داد مي سوخت
ز كار شمع خنديدم چو ديدم ميان گريه كردن ناز مي كرد
ولي پروانه بي پروا در آتش بدون بال و پر پرواز مي كرد .....
کار از همان دقیقه اول خراب شد
آدم بیافرید که آدم بماند در این جهان
آدم نشد که مایه رنج و عذاب شد
صد نقشه ها کشید که با عشق سر کند
اما تمام نقشه های قشنگش خراب شد
بر وی خرد داد که داند جهان را که آفرید
اول بلای خودش گشت خرد ، سوال کرد خدا را که آفرید ؟
تا این سوال و هزاران سوال بی جواب شد؟؟؟؟؟
نالد به حال زار من امشب سه تار من این مایه تسلی شب های تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و ناله سه تار شب تا سحر ترانه این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه یادش به خیر خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای ماهی که آسمان بربود از کنار من
آموختم که با پول میشود خانه خرید ولی زندگی نه؛
رختخواب خرید ولی خواب نه؛ساعت خرید ولی زمان نه؛
مقام خرید ولی احترام نه؛ کتاب خرید ولی دانش نه؛
دارو خرید ولی سلامتی نه؛ و
بالاخره میتوان قلب خرید ولی عشق نه!
(چارلی چاپلین)
بزرگی میگه:
اگه کسی رو خیلی دوست داشتی و
اون تورو تنها گذاشت
تو نباید ناراحت بشی....
بلکه اونه که باید تا آخر عمر حسرت بخوره...
چون تو کسی رو از دست دادی که دوستت نداشت
ولی اون کسی رو از دست داد
که با تمام وجود دوسش داشت....
هرکس گمشده ای دارد...(علی شریعتی)
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلب است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد
و آسمان ها را بر کشید
کوهها برخواستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و بارانها و بارانها
گیاهان رو ییدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند، حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهیانخرد سینه دریاها را پر کردند
و قرن ها گذشت و می گذشت و درختان گونه گون ، گل های رنگارنگ و جانوران
<< در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود>>!
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه تونستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت
حرف هایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند
اینان در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریق های دهشتناک و سوزنده ای دردرون می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود ، با بودن نتوان بودن
و خدا تنها بود،
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
|
|
چنان دل کندم از دنیاکه شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا دراوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر هم نمیگرید به حال من
همه از من گریزانند تو هم بگریز از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم وهستم
دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا باخود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
***در ادامه شعر نون و پنیرو سبزی و شعر صحبت از داریوش***
1- چگونه می توان یک زرافه را داخل یک یخچال قرار داد؟
پاسخ درست این است: در یخچال را باز کنید، زرافه را در آن قرار دهید و سپس در یخچال را ببندید.
این سؤال به ما یاد می دهد که نباید برای کارهای ساده دنبال راه حلهای پیچیده بگردیم.
2- چگونه می توان یک فیل را داخل یک یخچال قرارداد؟
در یخچال را باز کنید، فیل را در آن قرار دهید و سپس در یخچال را ببندید. این پاسخ اشتباه است، پاسخ درست این است، در یخچال را باز کنید. زرافه را بیرون بیاورید، فیل را در یخچال بگذارید و سپس در یخچال را ببندید. این سؤال به ما یاد می دهد که برای حل مسأله، به فعالیتهای قبلی نیز فکر کنیم.
۳- شير، سلطان جنگل، تمام حیوانات را به یک گردهمایی فرا می خواند. تمام حیوانات به جز یکی از این حیوانات در این گردهمایی شرکت می کنند. حیوانی که غایب بوده،
پاسخ درست این است: فیل. چون فیل داخل یخچال بوده و نمی توانسته در گردهمایی شرکت کند. این سؤال به ما یاد می دهد که در حل مسأله نباید فرضیات قبلی را فراموش کنیم. بسیار خوب!
اگر به 3 سؤال پاسخ درست نداده اید هنوز یک شانس دیگر دارید.
4- شما باید از یک رودخانه عبور کنید. این رودخانه محل زندگی تمساح هاست. چگونه از آن عبور می کنید؟
پاسخ درست این است با شنا از رودخانه عبور کنید چون تمام تمساحها در گردهمایی حیوانات هستند و خطری شما را تهدید نمی کند. این سؤال به ما یاد می دهد که از اشتباهات گذشته پند بگیریم
در ادامه بخوانید...
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که
چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از
درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی
می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید
و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن...
در ادامه مطلب
********************************
...
خواب بودم که انگار کسی صدایم کرد.
بیدار می شوم و نگاهی به دور و برم می اندازم، پنجره قدی گوشه اتاق باز است و از آن یوی باران می زند توی اتاق. چند نفس عمیق مکشم و بوی باران را با تمام وجود لمس می کنم.
می روم برای خودم قهوه درست می کنم. می شینم کنار پنجره به باران نگاه می کنم.
ضبط صوت را روشن می کنم. به بیرون خیره می شوم و موسیقی آرام، آرام در گوش زمزمه می کند:
" نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من "
بی اختیار گریه ام می گیرد.
جای خواندم که تنها التیام بخش تنهایی، تنها بودن است.
ولی به قول اشو تنها باش...نه در تنهایی..
****************
*****************

متن کامل شعر در ادامه مطالب(۱)
فایل صوتی این شعر، با صدای مرحوم خسرو شکیبایی را می توانید از اینجا دریافت کنید.
خسرو شکیبایی به روایت تصویردر ادامه مطالب..
یادش به خیر روزی روزگاری.......
**